عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

تولد مامان جون سارا

همه ميدونن من علشق روز تولدمم،امسال هم شما متوجه شدي حتما مامانييي،روز تولدممم يكي از بهترين روزهاي زندگي منه كه با هيچ چيز عوضش نميكنمم،برا همين همش ميگفتم نكنه دخترممم روز تولد من بياد،ناراحت بودم،دوست نداشتم اخه تولدم رو با كسي قسمت كنم حتي با دختر نازم،اخه باباجون رضا هرسالللل تولد منو خاص تر ميكنه، ولي باباجون رضا بهم گفت تو غصه نخور عشقم اگه دخترمونم روز تولد تو پاشو تو اين دنيا بزاره بازم هرسال مثل هميشه تولد تو يروز خاصه... امسال هم مثل سالهاي ديگه تولدممم با سورپرايز برگزار شد،از باباييت ممنونم،تازه دختر قشنگمم از باباييش يه عروسك ناز هديه گرفت ،بابايي گفت نخاستم دل دخترم بشكنه كه چرا فقط مامانيش كادو گرفته،عاشققققققققققق اي...
31 مرداد 1394

روز گل دخترم مبارك

ديروز بعد از برگشتن از مطب چون بابايي جايي كار داشت خودم تنها برگشتم خونه،بابايي تاكيد داشت بايد با دربست برم خونه جايي دور نزنمم،منم حرف گرش كن،ولي دلم ميخاست برا تك گل زندگيم يه هديه هرچند كوچيك به عنوان روز دختر بخرم،اولين مغازه لباس فروشي بعد مطب دكتر رو رفتن داخل و برات يه تل و جوراب خوشگل و ماماني خريدم برات،اخ كه چقدر ماه بشيييي    شب كه باباجون رضا از سر كار برگشت منو تو رو حسابييييي سورپرايز كرد،ديدم با جعبه شيريني اومده خونه،به مناسبت روز دختر،از تو كمد هم كادو رو دراورد گفت تقديم به گل دخترم،گفت مگه ميشه من يه دخترناز داشته باشم ولييي كادو يادم بره براش بخرم(خيلي وقت بود خريده بودو قائم كرده بود)خيلييي خوشحالم ا...
25 مرداد 1394

توپولوي مامان

امروز نوبت داشتم براي اخرين سونو ،دل تو دل منو بابايي نبود تا برا اخرين بار گوگولي رو تو دل من ببينيم،الهيي مامان فدات بشه شما امروز 37 هفته و ٤ روزته،كه وزنت ٣٢٣٥ گرمه،خداروشكر همه چيزتم نرمال بود،بعدشم با باباجون رفتيم مطب دكتر تا ويزيت شم،بابايي كلييي تاكيد بهم كرده بود كه بپرسم چيا اين روزاي اخر بخورم تا بنيتاخانوم گل و گلاب خوب وزن بگيره،وقتي به دكتر گفتم گفت وزن گيري رو بزار كنار،همين الان دختركوچولوتون اضافه وزن داره،گفت اكثر سونو گرافي ها وزنو كمترم نشون ميدن،خوردن ماكاروني و برنج و نون رو گفت بايد به حداقل برسوني و حتي نخوري،هق هق منم شكمووو،گفت هرچي بيشتر وزن دخترت بره بالا زايمان براي خودت سخت تر ميشه،وقتي اين حرفا رو گفتم بابايي...
24 مرداد 1394

ماه درد

 درداي اين روزا منو كلافه كرده ،خيلييي سخت ميگذره بهم،وليي بخاطر شما گل دخترمم تحمل ميكنم ناناز مامان،رفتم پيش دكتر و از دردام بهش گفتمكه درد زير دلم و ران پاهامو كمردردم اذيتم ميكنه،گفت هم ممكنه عفونت ادراري باشه هم ماه دردا،براي اطمينان بيشتر برام ازمايش نوشت،منم همون لحظه رفتم ازمايشو دادم كه سريعتر متوجه موضوع بشم،اخه عفونت ادراري باعث پاره شدن كيسه آب ميشه، امروز باباجون رضا رفت جواب ازمايشو گرفت و همون لحظه هم برد به دكتر نشون داد كه خيالمون سريعتر راحت شه،خداروشكر از عفونت خبري نبود و مشكلي ندلشتم،دكتر گفته طبيعيه و سعي كنه مايعات زيادتر بخوره،گفته هرچي اين ماه دردا بيشتر باشه،درد زايمان قابل تحمل تره،خداكنه كه همينطور باشه،ما...
18 مرداد 1394

پانزدهمين روز مرداد ٩٤

ديروز ساعت ٥:٣٠ وقت اتليه داشتيم(37 هفتگی)،يكم بخاطر تنبلي خودم وقت رو دير گرفتيم و همش نگران بودم زودتر زايمان كنم و به عكسا نرسم،ولي البته ديگه چندروز گذشته با خودم همش ميگفتم فداي سر دخترم فوقش عكس نميگيرم،دخترمم اومد قدمش روي چشم... الان دوروزه درد دارم،هم كمردرد دارم هم زير دلم درد ميكنه،برا همين بابا با خانوم لطفي مسئول آتليه حرف زده بود كه تايم رو محدود كنه تا من اذيت نشم،ولي بازم با اين حال خيلييييي اذيت شدم،ديگه از آتليه كه برگشتيم كمردرد امانمو بريده بود،باباجون رضا هم توي يه همايش خيليييي مهم رفته بود شركت كنه،من يكم استراحت كردم ديدم نهههههه خوب بشو نيستم،دوستام گفتن سريعتر برم بيمارستان،منم به باباجون گفتم،بيچاره ديگه مجبور ش...
15 مرداد 1394

مامان شدن خاله كيميا

خاله كيمي رو كه خيلييي خوب ميشناسيي،يكي از دوست جون جوني هاي مامان سارا،ديروز خبر بارداري شو بهمون داد،همه دوستا تو شوكيم،كليي دعا كرديم كه حال ني ني ش خوب باشه،امروز با عمو مسعود رفتن سونو ،ني ني نازشون هفت هفته و سه روزشه و قلبش مثل گنجشك ميزد،خيلييي همگي خوشحاليم بخاطر اين خبر خوب،وقتي شما تقريبا شش ماهه بشي ني ني خاله كيمي بدنيا مياد،الهييي قربونش برم
12 مرداد 1394

انتظار شيرين

ديگه روزاي اخر بارداري رو طي ميكنمم مامان جوني،هرلحظه منتظر اومدنت هستيم،تموم خونه تميز شده،فقط مونده فرشا كه بابايي بايد به قاليشويي زنگ بزنه و يكم تنبلي ميكنه،ليست تموم كارايي كه بابايي بايد موقع شروع درداي زايمان بكنه رو روي يه كاغذ نوشتم  بابايي هم گذاشته تو كيفش،مثل تماس با دوستاو فاميلي كه ميخان موقع زايمان بيان بيمارستان،گرفتن ساك و ... ،باهم قرار گذاشتيم كه اگه سرشم شلوغ بود ولي اگه من دوتا تك زنگ زدم حتماااا با من تماس بگيره،خب زايمان طبيعيي خبر نميكنه،منمم ماه دردام شروع شده تقريبا ،ديگه هرلحظه منتظر اومدنت بايد باشيم،يه ليست هم گرفتم از دوستايي كه گفتن براشون دعا كنم،مخصوصا اونايي كه منتظر ني ني هستن،اميدوارم لايق دعا كردن ب...
12 مرداد 1394